close
تبلیغات در اینترنت
mchr

رهبران جنگ نرم

استاد علی اکبر رائفی پور

دکتر حسن عباسی

کلیپ های معبر

اپليکيشن معبر

سامانه پیامکی معبر

تصویر منتخب

    راه قدس از کربلا میگذرد

دیگر صفحات معبر

پیشواز های منتخب

 

بی سیم معبر

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله :

سه چیز فراموشی را از بین می برد و حافظه می آورد: تلاوت قرآن ، مسواک زدن و روزه./ «میزان الحکمه 3» صفحه 133 

 

 

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

مرحوم حاج اسماعیل دولابی می فرمایند:
پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده.
از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی.
یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد.
می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم
آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد....
ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود،
کلی چیز گیرش آمد...
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش '
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید....

در **مهد کودک های ایران** 9 صندلی می گذارند وبه 10 بچه می گویند هر کسی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره "گرگه" باید سر بذاره و ادامه بازی.در** مهد کودک های** ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یک نفر هم روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن وهمدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه.
ما فرهنگ** فردگرائی و منم** را یاد می دهیم و از کودکی می آموزیم برای بقا باید نفر بغل دستی را زیر پا بگذاریم و ژاپنی می آموزد که بقای آنان در **حفظ گروه** آنان است.
**اگر امروز کسانی هستند که در مملکت ما فقط به خود فکر میکنند و برای بقای خود دست به هر کاری می زنند و هر توجیهی را موجه میدانند شاید بخش غیر قابل انکار آن در همین فرهنگ سراسر غلطی است که از کودکی می آموزیم.**

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.
تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.
یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .
کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.
به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …
یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟
سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!
خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.
یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»
این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

شما وقتی یک جنس داخلی را خرید میکنید به جای جنس تولید خارجی،هم به همین اندازه کار و اشتغال ایجاد کرده اید،هم کارگر ایرانی را وادار کرده اید به اینکه خودش را بیاورد میدان،جنس داخلی که مصرف شد،آن کننده ی کار،ابتکاراتی دارد این ابتکارات را روز به روز افزایش خواهد داد،شما وقتی که جنس داخلی مصرف می کنید ثروت ملی را افزایش داده اید.

 

شما می‌بینید که این حضرات کُره‌ای‌ها - من از کار اینها خوشم می‌آید - تاریخ ندارند؛ لذا میگویند «افسانه‌ی جومونگ»، افسانه‌ی فلان. یعنی از اوّل حساب را تصفیه میکنند؛ [میگویند] افسانه است، واقعیّت نیست. یک‌چیزی در می‌آورند، یک تاریخ برای گذشته‌ی خودشان درست میکنند، که وقتی یک جوان کُره‌ای به این فداکاری‌ها و به این شجاعتها و به این کارهای عجیب غریبِ سینمایی نگاه میکند، خب احساس هیجان میکند، احساس هویّت میکند، احساس افتخار میکند. ما اینها را در واقعیّت زندگی خودمان داریم، اتّفاق افتاده، پیش آمده؛ چرا از اینها استفاده نمیکنیم؟ به‌نظر من یک قصور بزرگی - نمیگوییم تقصیر؛ لااقل قصور بزرگی - اتّفاق افتاده است، باید جبران بشود. 
به‌نظر من ما پنجاه‌سال دیگر هم بایستی درباره‌ی دفاع مقدّس بنویسیم، بگوییم، توصیف کنیم، تشریح کنیم، انواع و اقسام هنرها را به خدمت بگیریم، برای اینکه این حادثه‌ی عظیم را تبیین‌کنیم.

*رهبر انقلاب در دیدار عوامل فیلم شیار143*

بسیجـــــــی ترکش خـــورده        ترکــــــش ســـرش رو بـرده         عروســــــی نکرده مـــــرده
ان شاءالله مبارکــــــش بــاد         داشتــــه کلاش میبـــــرده           ترکــــش تو قلبــــش خورده
شهـــــید شده ،نمــــــرده           انشـــــا الله مبارکــــش باد
 

دختری یک تبلت خریده بود.

پدرش وقتی تبلت را دید پرسید: وقتی آنرا خریدی اولین کاری که کردی چی بود؟

دختر گفت: روی صفحه اش را با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور هم برای جلدش خریدم.

پدر: کسی مجبورت کرد اینکار را بکنی؟ دختر: نه!

پدر: به نظرت با این کارت به شرکت سازنده اش توهین شد؟

دختر: نه پدر، اتفاقا خود شرکت توصیه میکند که از کاور استفاده کنیم.

پدر: چون تبلت زشت و بی ارزشی بود اینکار را کردی؟

دختر: اتفاقا چون دلم نمیخواهد ضربه ای بهش بخوره و از قیمت بیفته این کار را کردم.

پدر: کاور که کشیدی زشت شد؟

دختر: به نظرم زشت نشد؛ ولی اگه زشت هم میشد، به حفاظتی که از تبلتم میکنه

می ارزه.

پدر نگاه با محبتی به چهره دخترش انداخت و فقط گفت: "حجاب" یعنی همین...

جستجوگر

آرشیو مطالب

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 314
  • کل نظرات : 96
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 20
  • :: آمار بازديد

تبلیغات